خرید بک لینک

بسمالله...

سلام!

+

پنجشنبه بود و روزِ آخرِ ذیالحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانهی درحالِساختمان.

به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توانم رسیدم و جلوی بقچهی روسری و شالهای رنگیام ایستادم. دیروز لباسها و روسریهای تیرهتر را درآورده بودم و اینها را منتقل کردهبودم اینجا. مرسوم نبود که توی این جور مراسمها تیره بپوشم. در نهایت میانهی خواستهی خودم و مادر را میگیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیرهام و یک روسریِ سبزِ روشنتر. مادر این روسری را دوست میدارد.

مهمان آمد؛

شرحِ ماوقع بماند برای حرفهای مگو.

اذان شد.

حواسم به محرم نبود. به خیالم فردا شب، شبِ اول است.

اذان میشود.

شبِ اولِ محرم.

فکرهای جدیِ من از محرم شروع میشود...


روزها، عادی میگذرد.

من و مغزِ درگیرم رها شدهایم توی محرم. درگیریهای فکری من را بداخلاق میکنند و انرژیام را میگیرند.

برنامههای عزاداری را از خانه پیگیری میکنم.

شبِ هفتم محرم میرسد و من هنوز جایی نرفتهام.

تجربهام میگوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق میکنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شبها و روزها.

خداوند خودش دستم را میگیرد و میبرد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نمنمِ بارانِ غروب، به اوضاعم فکر کنم. خداوند خودش دستم را میگیرد و میگذارد گوشهی روضهی حضرت اباعبدالله (ع) ..

از این روزها میگویم و درگیریهایم با خودم. به این فکر میکنم که چهقدر تا حالا نمیدانستم هیچ قدرتی در بعضی موضوعها ندارم. به این که اگر خودتان کمک نکنید عاقبت به خیری یک شوخی است.

غرقِ فکرهای خودم میشوم.

پنجشنبهی بعدی که میرسد قلبم بسیار آرام شده. آنقدر که توانِ انجامِ کارهایم را دارم.

میتوانم از منطقم استفاده کنم.

میتوانم به کتابهای درسیم نگاهی بیندازم.

میتوانم مثلِ آدم بزرگها رفتار کنم.

چه میکنی با ما حضرتِ ثارالله(ع)...؟


از شبِ نهم مهمانِ هیئتِ هنرم.

خودم را در راهروی ورودی غرق میکنم. حداقل یک ربعی میایستم و همهی اتاقکها را میبینم.

- و از شما چه پنهان؛ آدمها را نگاه کردن برایم ارجح است.. -

وقتِ ورود میگذارم که دلم حسابی با هر ضربهی دمام بلرزد.

معمولا ده نفری را تا چایخانه میبینم و جلوی چایخانهی هیئت توقفی میکنم و یک استکان چای روضه مینوشم.

پشتِ غرفهی فروش میروم و با سه چهارتا دیگر از بچهها خوش و بش میکنم و میروم سراغِ مهدکودک و هیئتِ مادر و کودک. هر شب چندتا از بچههای هیئت امام جواد(ع) را میبینم و بعد میآیم توی خیمه. یک گوشه مینشینم و دَمها را اشک میریزم. بعد یک دور کلِ خیمه را از نظر میگذرانم و به آشناها سلامی میدهم و جای دیگری مستقر میشوم برای شعرخوانی و سخنرانی.

اینگونه میگذرد شبهایم تا شبِ آخر؛ شنبه.

پانزدهمِ مهر ساعت شش صبح میروم به سمتِ ایستگاه اتوبوسِ نزدیکِ خانه و تا صادقیه، فکر ها راحتم نمیگذارند. توی اتوبوسِ دهکده که میایستم به اموراتِ روزم مشغول میشوم و یک روزِ شنبهی دانشگاه شروع میشود.

بعد از آن میروم دانشکدهی داروسازی و حدودِ ساعتِ هشت شب است که با بیآرتی مستقیم میروم تا جلوی دانشگاه هنر.

با یک التماسِ بزرگ توی وجودم.

ساعت یازده است که مراسم تمام میشود و همچنان که برای خودم میخوانم: " لطفیست که میکند غمت با دلِ من، ورنه دلِ تنگِ من چه جای غمِ توست..؟ " از دانشگاه میآیم بیرون.

مسیر را تا خیابانِ برادران مظفر، آرام گز میکنم و هر چند لحظه پشتِ سرم را نگاه میکنم و پرچمها و کتیبهها را..

خداوند، شکر؛ بابتِ این همه نزدیکیِ قلبهامان به هم...

.

.

.

.

دلم آرام گرفته...

شما گمان کنید که خودِ عقیلهی بنیهاشم (س) دستشان را گذاشتهاند روی قلبم و اطمینان را درش جاری کردهاند..

شما گمان کنید که یک قرارِ نانوشته داشتهام با خداوند که اگر خیر است، عاقبتِ من را ختم به همان خیری کن که خودت دوست داری و اگر خیر نیست جوری که خودت صلاح میدانی تمامش کن.

شما گمان کنید که بعد از آن شبها، آرامشی در وجودِ من جاری شده که قبل از این تلاطم هم نبوده..

.

.

.

این روزها، همان آرزوی دور آمده سراغم.

آرزوی جادهی نجف-کربلا.

آرزوی عمودِ هزار و پانصدم.

وسایلم را جمع کنم..؟

کوله و کفشِ کتانی و سربندم را بگذارم کنار...؟

یک فولدرِ جدید توی تلفنم درست کنم برای اربعین...؟

تو توانای مطلقی خداوند.

من میدانم که تو میتوانی قلبِ مادرم را راضی کنی برای تنها رفتنم.

من میدانم که تو میتوانی قوتِ پاهایش را آنقدری زیاد کنی که همراهِ هم برویم.

من میدانم که تو میتوانی..

مگر همین تو توان ندادی به مادربزرگ برای پیمودنِ این مسیرِ طولانی...؟

مگر همین تو پدر را از میانِ مشغلههای زیاد و با کمرِ دردناک راهی نکردی...؟

مگر همین تو سالِ گذشته من را راهی نکردی توی مسیرِ میدان امام حسین (ع) تا حرمِ عبدالعظیم حسنی...؟

مگر همین تو نبودی...؟

من میدانم که تو توانای مطلقی..

کاش یک کاری کنی که راضی باشم به خواستههای تو...

کاش دلم همینطور آرام بماند...





پ.ن:

پاسپورتم تاریخ دارد.

زمان برای گرفتنِ ویزا هست.

تا خداوند چه چیزی برای این سالمان مقدر کرده باشد..

ما که اوضاعمان معلوم نیست؛

اگر شما مسافرِ اربعیناید برای همهی جاماندهها چند قدمی بردارید..


برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی