خرید بک لینک

بسمالله...

سلام!

+

با حالتی که لزوم تعجیل از آن میبارید گفت:« برای گرفتن خونه، از همین الان اقدام کنید. آگوست و سپتامبر شلوغترین ماههای سال برای جابهجاییاند.»

انگاری همهجای دنیا خانهبهدوشها شهریور به فکر عوض کردن خانهشان میافتند!

+

شبهای قدر بود که بچههای هیئت عازم کربلا شدند.

من با ذهن مزخرف حسابگرم، به جیب و حقوق و خرجم نگاهی انداختم و دیدم هیچجوره نمیشود. سکهای هم باقی نمانده بود برای فروختن. بیخیال شدم. نرفتم.

گفت:«وقتی سفر کربلا بهت پیشنهاد میشه رد نکن؛ خطرناکه»

گوش ندادم.

و حالا فکر میکنم همین جدی نگرفتنهای کوچک و پشت سر هم دلم را سنگ کرده.

خجالت میکشم بابت ذهن مزخرف حسابگرم که از همین حالا دارد فکر میکنم در سفارت فلان کشور کذا اگر مهر سفر عراق در گذرنامهات ببینند درخواست ویزایت ریجکت میشود.

+

«با یه احتمال ۳۰، ۴۰ درصدی احتمالاً ۱۵ شهریور ۱۴۰۱ در حال بدو بدو توی فرودگاههای ترانزیتیام.
و دارم براش از ابعاد مختلف آماده میشم.
و فکر میکنم به احتمالهای دیگهای که ۱۵ شهریور قرار بود برام پیش بیان.»

این را توییتطور مینویسم و انتظارم توجه افراد به دردِ خفته در جملات است.(هرچند بعد از شش سال خواندن دربارهی روان، میدانم این انتظار را از آدمها داشتن پیش از مطرح کردنش با آنها انتظار غیرمنطقیای است.) اما پاسخها برایم دردناکاند.

«بالاخره تو هم داری میری؟»

«همه از همینجا شروع میکنن.»

من نمیدانم چرا این جمله را خشونتبار تفسیر میکنم. شاید تفاوت بازخورد ایدهآل و بازخورد موجود، این قدر این بازخورد را پیش چشمم دردآور میکند. شاید وقت آن باشد که از پوستهی خشنی که دوروبرم ساختهام بیایم بیرون.

+

این نوشته را در چند بخش نوشتم. چندین هفته از اولین روزی که «بسمالله» بالا را نوشتم میگذرد و حالا سه مرحله جلوتر از وقتی هستم که برای HR دانشگاه درخواست خانه فرستادیم. حالا پدرم آخرین چک دسته چکش را برای ضمانت ما نوشته، حالا سروکلهزدن من با مانتوها و روسریهای بلند بیشتر شده، حالا از دوست قدیمیم وسایل مورد نیاز سفر به نزدیک قطب را میپرسم و...
+

بالاخره سه چهار روز پیش بعد از کلی بالا و پایین فرم مشخصاتمان را در سایت ادارهی 1 ثبت کردیم.

در این بین اتفاقات زیادی افتاد. آنجا بود که فهمیدم ماهیت کار اداری غیرشفاف فرسودهکننده است؛ در هر کجای دنیا که باشد. چهبسا در یک کشور توسعهیافته که یکی از بالاترین سطوح رفاه ساکنانش را دارد حرصدربیاورتر هم باشد.

کارهای اداری وقتی در یک بستر شفاف و قابل پیگیری پیش بروند، هرچند کُند ولی قابل تعامل و تحملاند. شبیه همین کد رهگیری ساده که اداره پست به ما میدهد؛ شفاف، تا حدودی قابل پیگیری، مشخص.

خلاصهی ماجرا این که در وضعیت فعلی ما دو شمارهایم در سایت ادارهی مهاجرت. دو شماره که officerهای از تعطیلاتبرگشته قرار است قضاوتشان کنند. (از این جهت خوشحالام که کارمان به این روزها کشید. احتمالاً کارمندهای تعطیلاترفته خوشحالتر و خوشاخلاقترند از تعطیلاتنرفتههایشان!)
+

این روزها همهجا حرف از عبای بلند، کولهی کوهنوردی سبک، آبلیمو و بلیت شهرهای مرزی است.

من و عزیزترین حداقل دو ماه است داریم به این روزها فکر میکنیم؛ به این که تأثیر مهر ورودمان به عراق در تصمیم همان آفیسر بند قبل چه خواهد بود. انکار نمیکنم که چند هفتهی اول مردد بودم. بعد که تاریخ قرارداد خانه را دیدم و متوجه شدم برای نیمههای شهریور است گفتم خدا را شکر که این تصمیم از دوشم برداشته شد.

لولههای سفارت ترکید و نیاز به تعمیر داشت و همین باعث شد به ددلاین قبل از تعطیلات سالانه نرسیم. حالا که مینویسم تاریخ قرارداد خانه را دو ماه عقب انداختیم و در بهترین حالت اوایل آبان قرار است مسافر باشیم.

حالا تصمیم معنادار میشود. حالا باید تصمیم بگیریم.

تصمیمهایی که زیر خیمههای محرم امسال بهش فکر کردم. انتخابم شد رفتن. انتخابم شد مهر اربعین عراق؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: پنجشنبه 14 مهر 1401 ساعت: 3:18

صفحه بندی