بسمالله...
سلام!
+
تک و توک مینوشتم از ده سالگی. مربوط و نامربوط.
کمی که بزرگتر که شدم، وقتی رفتم دبیرستان، میدیدم آدمها قربان صدقهی کسی میروند! یا مثلا جلوی اسمشان توی پروفایلشان همیشه یک " in rel " هست. یا مثلا ولنتاین برایشان روزِ مهمیست. یا اینکه یک اسمِ خاص دارند توی تلفنشان.
میدیدم که همسنهام بت ساختهبودند توی ذهنشان از آدمهایشان.
برایم جذاب نبود. شاید چون نمیفهمیدمش. یا شاید چون هیچوقت نرفتهبودم دنبالش. شاید چون هیچوقت تجربهی عینیاش را نداشتم.
اما همهی آن اتفاقها باعثِ یک چیز شد.این که من بروم دنبالِ ساختنِ شمایلِ آدمِ آرمانیم. و این "ساختن" عجیب خوب بود.
روزهایی که تنهاییم به اوج میرسید، با همان شمایل حرف میزدم.
روزهایی که عصبانی بودم، سرِ همان شمایل داد میزدم.
روزهایی که چیزِ خوبی میدیدم، یا از طرفِ او برای خودم کادو میخریدمش و یا اصلا برای خودش میخریدم که طبیعتا چون استفادهاش نمیکرد میشد مالِ من!
روزهایی که خیالِ این "ساختن" جواب نمیداد، از گنجینهی ده سالگیم استفاده میکردم و برایش مینوشتم.
به جرئت میتوانم بگویم که تا به حال هرگز کسی را ندیدهام که تمامِ آن خصوصیات را داشته باشد. کسی را ندیدهام که کاملا توی آن قالب جا بگیرد. همه یا کم میآیند و یا بیرون میزنند. و البته این اَبَرانسان، پویاست. هر سال، هر هفته تغییر میکند؛ کامل میشود.
ابرانسانی که تماشایش حتی توی خیال، برای من خوشآیندتر از هر کاری دیگر است.
فقط تماشاکردنش.
فقط نوشتن برایش.
و صد البته هدیههایش :))
ما را با دنیای آرمانیمان عالمیست..
پ.ن یک:
حالِ ما با همینها، خوبِ خوبِ خوب است.
خوبِ خوبِ خوب.
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..
پ.ن دو:
شنبه رفتیم و حوالیِ دانشگاه را گشتیم!
همچین هم بیابانِ برهوت نیست!
پ.ن سه:
ترم یک حتی کمی بهتر از تصوراتم به پایان رسید.
خداوند عاقبتمان را هم خیر کناد..
" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا.. "
پ.ن چهار:
چند تجربهی " خالهی مهدکودک " بودنم را باید حتما بنویسم.
از آن مواردِ اساسیِ ریاست :))
پ.ن پنج:
سریالِ 200 قسمتیمان را تمام کردیم!
حالا وقت داریم به کارهایمان برسیم!!
مجدد لیست کنم کارهای مانده را؟!
برچسب:
نویسنده: مبین احمدپور