بسمالله...
سلام!
+
یک چیزِ بدی را فهمیدهام. چند وقتی هست که فکر میکنم بهتر است بروم دانشگاه و برگردم خانه؛ همین. نمیدانم چهطور شده که این همه راههای نرفته ریخته روی سرم. نمیدانم چرا دارم خلافِ اهدافی که برای این وبلاگ چیده بودم عمل میکنم و غرهایم را اینجا مینویسم.
میدانید؛ کاشکی میشد یک حصار بکشم دورِ خودم و جلوتر نروم. این راه خیلی دارد سخت میشود.
توی دانشگاه، آدمها خیلی با من فرق دارند. و من دقیقا چه مرگیم شده که خوشم نمیآید از این وضعیت خدا میداند.
و من چه بیماریای گرفتم که به رنکشدن فکر میکنم خدا میداند.
و من چهطور شده که رضایت دادهام به همین سیرِ خستهکنندهی حوصله سربر توی دانشگاه، خدا میداند.
شاید دلم میخواهد بروم قطعهی بیستوچهار.
شاید دلم میخواهد بروم کویر چند روزی.
شاید دلم میخواهد به همه بگویم: میشود کمی به من افتخار کنید؟
شاید دلم میخواهد دوباره بروم پروان و املا درس بدهم، انشا درس بدهم، زبان درس بدهم.
های، های، های.
برایم مهم نباشد هیچچیز، درست میشود این اوضاع...؟
پ.ن یک:
فکر کنم روزی که آدمهای دور و برم با انتخابهای من کنار بیایند دیگر مرده باشم.
پ.ن دو:
حرف هست عزیزجان.
یک خروار.
یک خروار.
یک خروار.
گوش کجاست...؟
برچسب: لاله گوش کجاست,گوش پرندگان کجاست,لاله ی گوش کجاست,گوش ملخ کجاست,گوش کاسکو کجاست,گوش جیرجیرک کجاست,گوش اداسی کجاست,گوش مار کجاست,گوش طوطی کجاست,عصب گوش کجاست,
نویسنده: مبین احمدپور